آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

96.بازم آش دندونی:)

امروز بازم آش دندونی پختم ولی اینبار واقعی بود:) حتی 1 کاسه هم دادم به همکار بابا که طبقه ی بالامون میشینن:) راستش قصد پختن نداشتم ... گفتم میرم تهران میپزم بعد خاله نجما گفت وقتی دندون نیش میزنه باید بپزی ... این شد که پختمش و چون آش خوشمزه و راحتی هم هست خیلی زود آماده شد:)  ایشالا هیچ وقت درد نداشته باشی مامانی:* اینم آش با تزئینات عالیه!!! راستی خیلی شدید میگن قراره زلزله بیاد مخصوصا تهران:( خیلی غصه دارم ... کاشکی همش فقط در حد حرف بمونه و هیچ کدوم از مردم کشورمون داغ عزیز توی زلزله نبینن:( ...
31 فروردين 1392

95.شهربازی

دیروز به مناسبت دندون درآوردنت رفتیم شهربازی:) اصولا منظور این شهربازی صدادار ها! رو نمیفهمم ! آدم سرسام میگیره ... همه چی کامپیوتری ... یاد شهربازی های خودمون بخیر ... آدم میره شهربازی باید چرخ و فلک سوار شه ... چمیدونم از این قبیل!:دی خلاصه اول که راه افتادیم یه مزرعه ی خوشگل دیدیم که محصولاتش یه سری گل زرد خوشگل بود نمیدونم مزرعه ی چی بود ولی خوشگل بود -خاله نجما میگه مزرعه ی کُلزا هستش که ازش روغن میگیرن:) - ... خلاصه دور زدیم و رفتیم جلوش از دخترک عکس انداختیم که خوب همش داشت فضولی میکرد و سرش پایین بود:دی بعد یه سری آبپاش اونجا بود برای آبیاری مزرعه خنده هایی میکرد واسه اونا که بیا و ببین:* که فیلم گرفتم ازش اینجا دخترک سوار مو...
31 فروردين 1392

94.وقتی

وقتی خوابی و لای چشمت بازه قربون صدقه ت که میرم میخندی:* وقتی خوابی و میخوای ما رو صدا بزنی که یا بهت شیر بدیم یا بچرخونیمت میگی اِ اِ:* وقتی تو خواب شیر میخوای و تا من آمادش کنم صدای تکون دادن شیشه رو میشنوی میگی اَممممم:* البته با گریه:دی وقتی بیدار میشی و هنوز خوابت میاد میگی مَ مَ:* وقتی میخوای بخوابی فقط با لالایی میخوابی! منم که بلد نیستم فقط لالالالا میگم:دی الان این ملودی های هنگامه یاشار به دادم رسیده:)  وقتی به دنیا نیومده بودی بابا مرتضی و عمو شهروز همش کل کل میکردن و در آخر مرتضی هرکاری که شهروز میگفت سپهر فلان کار رو میکنه میگفت دختر من اینجوری نیست خانومه:) هنوزم تا شهروز حرف میزنه فوری برمیگرده میگه مث اینکه یاد...
30 فروردين 1392

92.خواب

تازگیا خیلی خیلی تو خواب میچرخی ... بعضا 4 دست و پا میری و یه جای دیگه میخوابی! دیشب این کار رو کرده بودی و من داشتم میمردم تا یافتمت:)) بیدار شدم دیدم تو جات نیستی ... آخه یه بار تو نوزادیت خونه ی مامانی اینا خوابیده بودیم و تو بین من و بابایی بودی یهو بیدار شدم دیدم نیستی ... داشتم سکته میکردم ... رفتم بالا سر مامان اینا دیدم اونجا هم نیستی بعد رفتم اتاق اشکان دیدم رو سینه ش خوابیدی:* گفت داشتی نق میزدی و بردتت که ما بیدار نشیم:) دیشب هم همون حال شدم ... بعد خوب آدم از خواب که پامیشه قدرت تشخیص نداره چند ثانیه ... فقط نبودی و من ترسیدم ... تا دیدم رفتی نزدیک تلویزیون و همونجا خوابت برده!!! اونم دمر! بغلت کردم گذاشتمت سر جات ولی بعدش گفتم ک...
29 فروردين 1392

91.از افاضات آقا!

این شوهرعمت خیلی حرفای جالب و بسی خنده دار میزنه:دی  آخریش این بود که راسته بگیرین بدین به بچه بکشه به لثه ش ... بعد سابیده میشه دندونش میزنه بیرون! جل الخالق!!!  غرض از یادآوری سخنرانی عمو مجتبی:دی  این بود که امروز خیلی بیحالی:( یعنی در حدی که خیلی معقول و متین 10-15 دقیقه تو بغلم نشستی! که ازت بعیده:) منم که طبق معمول این چندماهه ی اخیر هرچی میشه میگم دندونشه:دی به بابا مرتضی گفتم راسته بگیره بکشیم به لثه بلکه به فرموده! سابیده بشه و دندون بیاد بیرون:دی که البت بابا گفت سنباده میگیرم بهتره:)) خلاصه که دندون بی ادب انقدر بچه مو اذیت نکن بیرون بیا!
28 فروردين 1392

90. باز هم زلزله:(

امروز ساعت 3 و ربع زمین لرزه ی 7.5 ریشتری تو سیستان و بلوچستان اومد:( یاد بم افتادم تازه اون 6.5 بود:(( همین چند روز پیش تو بوشهر زلزله اومد:( بسه دیگه خدا جون:(   ...
27 فروردين 1392

88.آغاااااا!

یکی دیگه از کلمات جدیدت! آغاااااااااااا! خیلی بانمک هم میگی ... کلی زور میزنی تا غ در بیاد بعد دهنت خیلی بانمک کج و کوله میشه:* یه وقت هم فکر نکنین آقا ئه ها! از بس غلیظه همین آغا درسته:دی امروزم رفتیم پیاده روی ... بابا هم از اونور اومد سوارمون کرد و آورد خونه ...  برای دخترک دیروز سوپ قلم درست کردم و خوشش اومده که فعلا! با لیمو ترش میخوره ... بعد ته لیمو ترش رو هم میگیه که بخوره قیافه ش خیلی بانمک میشه:* در آخر هم به این نتیجه میرسه پوستش خوشمزه تره:)) به مامانش رفته دخترک ... تلخی رو به طعمهای دیگه ترجیح میده:) تازه یاد گرفتی اون اسباب بازی تولو مفصلی ها رو بچرخونی تا صدا بده:* صبحها که بیدار میشی نیم ساعت 40 دقیقه ای بازی می...
26 فروردين 1392

86.بالاخره بابا!

امروز بالاخره گفتی بابا! بعد بابات از در اومد من خواستم ذوقمرگش کنم ... گفتم آمیتیس بگو بابا! شما برای اینکه حال منو بگیری فوری گفتی : عمه! عمه! دوبار هم گفتی که حالمو بیشتر گرفته باشی:* میخواستم بخوابونمت خیلی با التماس بابات رو نگاه میکردی میگفتی بابا! بابا! بعد هیچی دیگه رفتی بغل بابات و نخوابیدی:) اینم از دلبری دخترک:* از صبح که پامیشی یه کله حرف میزنی تا زمان خواب:* قربونت برم من:* ادد دودو اگهههههه خلاصه که به حرف بیفتی احتمالا باید برم چوب پنبه بخرم بکنم تو گوشم از دست تو:* الانم بهت میگم بگو بابا! پستونکت رو انداختی از دهنت بیرون و میگی عمه! خوب بچه چرا با احساسات ما انقدر بازی میکنی؟؟؟ آهان از پستونکت گفتم یا نه؟ یادم نیست! ...
24 فروردين 1392